تبليغاتX
bedtime stories

bedtime stories

1- رویایی دارم. مارتین لوتر کینگ.

بالاخره طلسم این بلاگ بیچاره هم شکست و یک پستی تویش نوشته شد! این ترجمه را قرار است به عنوان مثلا "پروژه" تحویل استادمان بدهم. فقط اینکه خودم توی اینترنت ترجمه پیدا نکردم از این متن. احتمالا هم غلط دارد. کسی حوصله داشت بخواند و نظر بدهد خوشحال می شویم!!


مارتین لوتر کینگ، پسر
"رویایی دارم"

خوشحالم از اینکه امروز در کنار شما در مهمترین تظاهرات آزادی خواهانه ای که در تاریخ ملت ما ثبت خواهد شد حضور دارم.
صد سال پیش، یک آمریکایی والامقام که امروز در سایه ی نمادین او ایستاده ایم، اعلامیه ی آزادی بردگان را امضا کرد. این حکم سرنوشت ساز (حیاتی) به منزله ی نور امیدی برای میلیون ها برده ی سیاه بود که در آتش بی عدالتی ویرانگرمی سوختند. این حکم برای آنها همچون طلوع خورشید، نوید بخش پایان شبهای تیره و تار اسارت و بردگی شان بود.
ولی اکنون صد سال گذشته، و سیاه هنوز آزاد نیست. صد سال گذشته و زندگی سیاه هنوز به شکل غم انگیزی با غل و زنجیر های جدایی و تبعیض نژادی از حرکت باز ایستاده است. صد سال گذشته، و سیاه در جزیره ی متروکه ی فقر در میان اقیانوس عظیمی از رفاه مادی زندگی می کند. صد سال گذشته، و سیاه هنوز در گوشه و کنار جامعه ی آمریکا ترک شده و از بین می رود و خود را در سرزمین خودش همچون یک تبعیدی می بیند. پس، امروز ما به اینجا آمده ایم تا شرایط ننگینی را برملا سازیم.
از جهتی ما به پایتخت کشورمان آمده ایم تا طلبمان را بگیریم. زمانی که بنیان گذاران جمهوری ما واژه های باشکوه قانون اساسی و بیانیه ی استقلال را می نوشتند، در حقیقت سندی را امضا می کردند که هر آمریکایی وارث و مسئول آن می شد. این سند تعهدی بود که حقوق غیرمشروط زندگی، آزادی، و شادی را برای همه ی مردم، آری، هم سیاه و هم سفید، تضمین می کرد. امروز بدیهی است که آمریکا، حداقل تا آنجا که به شهروندان رنگین پوستش مربوط است، در اجرای این تعهد شکست خورده. به جای احترام به این تعهد مقدس، آمریکا به سیاهپوستان وعده های توخالی داده است. درست مثل چکی که به خاطر " کمبود موجودی حساب" برگشت خورده است.
ولی ما باور نمی کنیم که بانک عدالت خالی از نقدینگی باشد. ما باور نمی کنیم که در صندوق های بزرگ فرصت های این ملت سرمایه ی کافی نباشد. بنابراین، ما این چک را نقد می کنیم، چکی که نقد شدنش برای ما ثروتهای آزادی و امنیت عدالت را به ارمغان می آورد.
ما همچنین به این مکان مقدس آمده ایم تا بحران وحشتناک کنونی را به آمریکایی ها یادآور شویم. اکنون فرصتی برای درگیر شدن با ظاهرسازی های آرام کننده یا تجویز داروی آرامبخش رعایت اصول تدریجی وجود ندارد. اکنون وقت آن است که تعهدات دمکراسی را حقیقت ببخشیم. اکنون وقت آن است که از تاریکی بیرون بیاییم و دره های تبعیض را به سوی راه های روشن عدالت نژادی ترک کنیم. اکنون وقت آن است که ملتمان را از ریگزار تبعیض نژادی جدا و به صخره های استوار برادری رهسپار کنیم. اکنون زمان آن است که عدالت را برای همه فرزندان خدا تحقق بخشیم.
این برای ملت مرگ آور است که از شرایط اضطراری این لحظه چشم پوشی کند. این تابستان سوزان نارضایتیِ برحقِ سیاهان تمام نمی شود تا زمانی که پاییز جان بخش آزادی و برابری از راه برسد. یک هزار و نهصد و شصت و سه پایان کار نیست، بلکه آغاز راه است. کسانی که امید دارند سیاهان با بیرون ریختن احساسات پایمال شده شان راضی شده باشند، حقیقت تلخی را در خواهند یافت زمانی که کشور به حالت همیشگی برگردد. تا زمانی که حقوق شهروندی سیاهان به آنها اعطا نمی شود، هیچ آسودگی و آرامشی در آمریکا نخواهد بود. گردباد های طغیان بنیان کشور ما را می لرزانند تا زمانی که صبح روشن عدالت بدمد.
ولی چیزی هست که من باید به مردمم که در این درگاه نزدیک به قصر عدالت ایستاده اند بگویم: در راه احقاق جایگاه بر حقمان، نباید به خاطر اقدامات اشتباهمان گناهکار شویم. بگذارید عطشمان برای آزادی را با نوشیدن از جام انزجار و نفرت و بیزاری سیراب نکنیم. مبارزه ی ما همیشه باید بر پایه های رفیع کرامت و نظم بنا شود. نباید اجازه دهیم که اعتراض سازنده ی ما به سوی هم ترازی با خشونت های جسمی نزول کند. دوباره و دوباره ما باید به قله های با عظمت قرابت نیروی جسمی و نیروی روحی عزیمت کنیم.
نزاع طلبی حیرت آوری که جامعه ی سیاهان را خروشان کرده، نباید ما را نسبت به همه ی مردم سفید بی اعتماد کند، چرا که حضور بسیاری از برادران سفید پوست ما در این محل نشانه ی این است که آنها می دانند که سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خورده است. آنها می دانند که آزادی شان از آزادی ما جدا نیست.
ما نمی توانیم به تنهایی راه را طی کنیم.
و همانطور که در این مسیر گام بر می داریم، باید پیمان ببندیم که همواره رو به سوی جلو حرکت کنیم.
ما نمی توانیم به عقب برگردیم.
کسانی هستند که از هواخواهان حقوق اجتماعی می پرسند: "شما کِی متقاعد خواهید شد؟" پاسخ اینکه، ما هرگز متقاعد نمی شویم، تا زمانی که سیاهان قربانی وحشت وصیف ناپذیر وحشی گری های پلیس هستند. ما هرگز متقاعد نمی شویم تا زمانی که بدنهایمان، خسته از رنج سفر، نمی توانند در متل های بزرگراه ها و هتل های شهر ها بیاسایند. ما هرگز متقاعد نمی شویم تا زمانی که نقل مکان سیاهان تنها در جابجایی زاغه ای کوچکتر به زاغه ای بزرگتر خلاصه می شود. ما هرگز متقاعد نمی شویم تا زمانی که فرزندانمان با علائمی که می گویند "مخصوص سفیدپوستان" از خویشتن خویش جدا می گردند و عزت نفسشان از آنها ربوده می شود. ما متقاعد نمی شویم تا زمانی که سیاهی در می سی سی پی حق رای ندارد و سیاهی دیگر در نیویورک فکر می کند چیزی برای رای دادن ندارد. نه، نه، ما متقاعد نیستیم و نخواهیم شد تا زمانی که عدالت همچون آب به پایین سرازیر شود و حقیقت به مانند چشمه ای پرقدرت جاری شود.
این را می دانم که بعضی از شما از محاکمه ها و رنج های بزرگ بیرون آمده اید.  بعضی از شما به تازگی از سلولهای تنگ زندان خلاص شده اید. و بعضی از شما از مناطقی آمده اید که تلاشتان، تلاشتان برای آزادی، شما را به دام طوفان های شکنجه اسیر کرده و وحشی گری های پلیس مبهوتتان ساخته است. شما کهنه سربازان این رنجهای سازنده هستید. با ایمان به اینکه رنج بی عدالتی موجب رستگاری است، به تلاشتان ادامه دهید. به می سی سی پی برگردید، به آلاباما، به کارولینای جنوبی، به جورجیا ، به لویزینا ، به زاغه ها و محله های کثیف شهرها شمالی مان بازگردید، و بدانید که این شرایط به گونه ای می توانند تغییر کنند و تغییر نیز خواهند کرد.
دوستان من، امروز به شما می گویم، نباید در پرتگاه های یأس و نا امیدی سقوط کنیم.
پس اگرچه امروز و فردا با مشکلاتی مواجه می شویم؛ با این حال من هنوز رویایی در سر دارم.  رویایی که در اعماق رویای آمریکایی ها ریشه گرفته است.
رویایی دارم که روزی این ملت به پا می خیزد، و معنای واقعی این عقیده اش را زنده خواهد کردکه می گوید: "ما این حقیقت بدیهی را که همه ی انسان ها برابر خلق شده اند، پاس می داریم."
رویایی دارم که روزی در بر تپه های سرخ رنگ جورجیا فرزندان بردگان سابق می توانند در کنار فرزندان برده داران سابق دور میز برادری بنیشینند.
رویایی دارم که روزی ایالت می سی سی پی، که امروز در آتش بی عدالتی و بیداد می سوزد، به پناهگاه آزادی و عدالت تبدیل شود.
رویایی دارم که چهار فرزندم، روزی در کشوری زندگی می کنند که نه از روی رنگ پوستشان، که از روی شخصیتشان قضاوت می شوند.
من امروز رویایی دارم.
رویایی دارم که روزی در آلاباما، با تبعیض نژادی بی رحمانه ای که در آن هست، با فرمانداری که واژه های "میانجی گری" و "ابطال" از لبانش می چکند، -- روزی، درست همانجا در آلاباما دختران و پسران سیاه می توانند دستان همسالان سفیدشان را همچون خواهر و برادر در دست خود بفشارند.
من امروز رویایی دارم.
رویایی دارم که روزی هر پَستی بلند مرتبه خواهد شد، و کوه ها و تپه ها با خاک یکسان می شوند. سختی ها آسان می شوند، و مسیر های ناهموار، صاف و هموار می شوند. و "شکوه پروردگار آشکار خواهد شد، و همه ی انسان ها و حیوانات او را می بینند."
این امید ماست، و با این ایمان است که من به جنوب باز می گردم.
با این ایمان، ما می توانیم از کوه ناامیدی و یاس، سنگ با ارزش امید را بیرون بکشیم.
با این ایمان، ما می توانیم آهنگ های ناموزون ملت مان را به سمفونی های موزون برادری تبدیل کنیم.
با این ایمان، ما می توانیم با یکدیگر تلاش کنیم، با هم دعا کنیم، در کنار هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، به اتفاق هم از آزادی حمایت کنیم، و بدانیم که روزی آزاد خواهیم بود.
و روزی خواهد بود، --- روزی خواهد بود که همه ی فرزندان پروردگار این آواز را با معنایی جدید خواهند خواند:
سرزمین من
سرزمین محبوب و آزاد من
برای تو می خوانم.
سرزمینی که پدرانم در آن جان داده اند
سرزمین سربلندی زائران.
بگذارید از هر کوهی
نوای آزادی طنین انداز شود.
و اگر آمریکا بخواهد ملت بزرگی باشد، این امر باید به حقیقت بپیوندد.
و بگذارید نوای آزادی از تپه های شگفت انگیز نیو همپشایر طنین انداز شود.
بگذارید نوای آزادی از کوه های پرصلابت نیویورک طنین انداز شود.
بگذارید نوای آزادی از ارتفاعات آلاگانی پنسیلوانیا طنین انداز شود.
بگذارید نوای آزادی از قله های پوشیده از برف راکی در کلرادو طنین انداز شود.
بگذارید نوای آزادی از تپه های چشم نواز کالیفرنیا طنین انداز شود.
نه تنها از اینها، که
بگذارید نوای آزادی از کوه استون در جورجیا طنین در اندازد.
بگذارید صدای آزادی از کوه لوک اوت در تنسی به گوش رسد.
بگذارید نوای آزادی از هر کوه و تپه ای طنین انداز شود.
و آنگاه که این محقق شود، وقتی ما بگذاریم که آزادی نوا در دهد، وقتی بگذاریم نوای آزادی از هر روستا و دهکده و هر ایالت و شهری به گوش برسد، خیلی زود روزی فرا خواهد رسید که در آن همه ی فرزندان خدا، سیاه و سفید، کلیمی و غیر کلیمی، کاتولیک و پروتستان، دست در دست یکدیگر آواز قدیمی سیاهان را می خوانند:
سرانجام آزادم! سرانجام آزادم!
سپاس پروردگار تعالی را که سرانجام آزادیم!

لینک متن اصلی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:0  توسط nomad  | 

0- John Galsworhty

"درخت بــِـهِ ژاپني" اثر John Galsworhty

هنگامي كه آقاي نيلسون* كه در "سيتي**" كاملا شناخته شده بود پنجره اتاق رختكن را كه به سمت "كمپ دِن هيل***" بود، باز كرد، شيريني عجيبي را در گلويش حس كرد،‌ و احساس كرد كه ناگهان زير دنده ي پنجمش خالي شد. همانطور كه پنجره را به عقب هُل مي داد نگاهش به يكي از درختان داخل ميدان افتاد كه تازه شكوفه زده بود.  دماسنج دماي 60 درجه را نشان مي داد. با خودش فكر كرد: " چه صبح خوبي! بالاخره بهار از راه رسيد!"

بعد از كمي فكر درباره ي قيمت قلع، عينكش را كه دسته اي ازعاج فيل داشت، با دقت روي صورتش گذاشت. گونه هايش سفت و خوش رنگ بود و دركنار سبيل هاي مرتب قهوه اي رنگ و چشمان گرد و باز و خاكستري رنگش خبر از سلامتي كاملش مي داد. كت فراك مشكي اش را پوشيد و به طبقه ي پايين رفت.

وارد اتاق ناهار خوري شد.  روزنامه ي صبحش روي ميز بود. آقاي نيلسون دوباره آن حس عجيب را داشت، و بعد با بي ميلي روزنامه را برداشت. نگران بود، به سمت در پنجره اي رفت و با پايين رفتن پله هاي آهني، قدم در هواي آزاد و تازه گذاشت. ساعت ديواري زنگ ساعت 8 را نواخت. 

با خودش فكر كرد: " نيم ساعت ديگر تا صبحانه مانده. مي توانم چرخي در باغچه ها بزنم."

اينها را با خودش گفت و در حالي كه روزنامه را پشتش در دست گرفته بود، در مسير دايره وار باغ قدم زد. يكي دو دور بيشتر نزد. با وجود هواي آزاد آن حس غريب بيشتر شده بود. توصيه ي پزشك همسرش را در باره ي نفس عميق به ياد آورد و چند نفس عميق كشيد. ولي احساس عجيبش بيشتر شد كه كمتر نشد. مثل اين بود كه مايعاتي شيرين در وجودش با دردي خفيف در بالاي قلبش با هم تركيب شوند. فكر كرد ديشب غذاي غير معمول و تازه اي نخورده است، و احتمال داد كه حسش تحت تأثير رايحه اي باشد. ولي تنها رايحه اي كه به مشام مي رسيد عطر شيرين وضعيفي بود كه از بوته هاي جوانه زده زير نور خورشيد متصاعد مي شد؛ اين هم بيشتر دلپذير بود تا آزاردهنده.  مي خواست به گردشش ادامه بدهد كه ناگهان آواز توكايي سكوت را شكست و توجهش را جلب كرد. آقاي نيلسون به بالا نگاه كرد و در فاصله ي كمي، حدود 5 يارد، درختي را ديد كه توكا در قلب شاخه هايش آواز سر داده بود. با كنجكاوي به درخت نگريست؛ همان درختي بود كه امروز صبح از پنجره ي اتاقش ديده بود. درخت به شكوفه هاي سفيد و صورتي مزين بود. نور خورشيد روي شكوفه هاي جوان و برگهاي كوچك  سبز رنگ گرد و در عين حال تيز درخت مي درخشيد. آقاي نيلسون ايستاد و لبخندي زد. درخت، شاداب و بسيار زيبا بود!‌

فكر كرد: " در اينچنين صبحي! من تنها كسي هستم كه ...  بيرون آمده و ....!" ولي هنوز فكرش تمام نشده بود كه مردي را در نزديكي خودش ديد. مرد با لبخند به درخت خيره شده بود و دستهايش پشتش بودند. لبخند از صورت آقاي نيلسون محو شد و متحيرانه و مخفيانه نگاهي به مرد غريبه انداخت. مرد، آقاي تندرام**** بود كه  5 سالي مي شد در خانه ي مجاور، زندگي مي كرد. او نيز در "سيتي" معروف و شناخته شده بود. آقاي نيلسون به سرعت متوجه وخامت اوضاع شد. هر دو آنها ازدواج كرده بودند ولي هنوز فرصت صحبت با يكديگر برايشان پيش نيامده بود. آقاي نيلسون از تصميمش مطمئن نبود، با اين حال زير لبي گفت: " روز زيبايي است." و داشت مي رفت كه آقاي تندرام پاسخ داد: " براي اين وقت سال زيباست!" آقاي نيلسون متوجه نوعي نگراني در صداي همسايه اش شد و جسارت اين را پيدا كرد كه به او نگاه كند. او تقريباً هم قد  خودش  بود،‌با گونه هاي سفت و خوش رنگ، سبيل مرتب قهوه اي و چشمان خاكستري رنگ گرد و باز؛ و كت فراك مشكي به تن داشت. آقاي نيلسون متوجه شد كه او نيز روزنامه اش را در دستش گرفته و به درخت كوچك باغ نگاه مي كند. احساس ميكرد در موقعيت بدي قرار گرفته. ناگهان گفت: " اِ .. نام اين درخت را مي دانيد؟"

آقاي تندرام جواب داد: "مي خواستم همين سؤال را از شما بپرسم." و قدمي به سوي درخت برداشت. آقاي نيلسون هم به درخت نزديك شد و گفت: "فكر مي كنم بايد نامش را رويش نوشته باشند"

آقاي تندرام برچسب را روي درخت، نزديك جايي كه توكا نشسته بود، ديد و خواند: " به ِ ژاپني!"

آقاي نيلسون گفت: " آه!.. بايد فكرش را مي كردم. شكوفه هاي زودهنگام!"

آقاي تندارم تأييد كرد: " خيلي زود. مثل حسي كه در هواي امروز هست."

آقاي نيلسون سري تكان داد؛ گقت: "يك توكا داشت آواز مي خواند."

آقاي تندرام پاسخ داد: " توكا. آنها را بيشتر از تِراش ها***** دوست دارم. آوازشان آهنگينتر است." و دوستانه به آقاي نيلسون نگاه كرد.

آقاي نيلسون زمزمه كرد: "دقيقا. اين درختان عجيب و زيبا، ميوه نمي دهند. شكوفه هاي زيبا." دوباره به شكوفه ها خيره شد و فكر كرد: " مردك، ازش خوشم نمي آيد"

آقاي تندرام هم به شكوفه ها نگاه مي كرد. و درخت كوچك، گويي كه توجه آنها را سپاس گويد، به آرامي لرزيد و درخشيد. صداي بلند و واضح توكا از دوردست به گوش مي رسيد. آقاي نيلسون از نگاه كردن دست برداشت. به ذهنش رسيد كه آقاي تندرام كمي ديوانه است؛ و انگار كه خودش را ديده باشد، گفت: "من بايد بروم. صبح خوبي داشته باشيد."

سايه اي روي صورت آقاي تندرام پيدا شد، گويي او نيز ناگهان چيزي را درباره ي آقاي نيلسون كشف كرده باشد. پاسخ داد: "صبح شما هم به خير." و بعد همانطور كه روزنامه هايشان را پشتشان گرفته بودند از هم جدا شدند.

آقاي نيلسون قدم هايش را روي جاي پاي قبلي اش مي گذاشت و به آرامي به سوي پنجره ي باغ مي رفت. طوري آرام قدم بر مي داشت كه همزمان با همسايه اش به مقصد نرسد. وقتي كه ديد آقاي تندرام از پله هاي آهني منزلش بالا رفت، او نيز به مسير خودش ادامه داد. روي پله ي بالايي مكث كرد.

نور خورشيد بهاري لا به لاي شاخ و برگهاي درخت "به ِ ژاپني" مي درخشيد و آن را زنده تر از يك درخت جلوه مي داد. توكا به جاي قبلي اش بازگشته بود و آواز سر داده بود.

آقاي نيلسون آهي كشيد؛‌ دوباره آن حس عجيب گرفتگي را در گلويش احساس مي كرد.

صداي آه يا سرفه اي توجه اش را جلب را جلب كرد. آقاي تندرام در سايه ي در پنجره اي اش ايستاده بود و به درخت كوچك به ِ ژاپني نگاه مي كرد.

آقاي نيلسون با آشفتگي غير قابل وصفي قدم به درون خانه گذاشت و روزنامه ي صبحش را باز كرد.

 

*Mr. Nilson

**City مركز مالي و تجاري لندن، جايي مثل wallstreet در آمريكا

***Campden Hill

****Mr. Tandram

نوعي پرنده ي آوازه خوان كه معمولا در آفريقا و نيم كره ي شرقي زندگي مي كند. (معادل فارسيش رو نمي دونم متاسفانه) *****thrush

 متاسفانه یا خوشبختانه نمی دانم عنوان داستان را چه بگذارم. به خاطر همین فقط اسم اصلی رو ترجمه کردم.

ــآن طرف هم در خدمتیم ها! (دوستان قدیمی را گفتم)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:24  توسط nomad  | 

0

سلام

به زودی در این مکان (!) داستان کوتاه ترجمه شده یافت می شود!

فعلا خدافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:11  توسط nomad  |